تبليغاتX
مانی

مدت هاست این وبلاگ را به روز نکرده ام و فعلا هم چنین برنامه ای ندارم، آخرین پست هایی که در آن نوشته ام همگی از سر بی حوصلگی بوده که بماند. این پست هم استثناست به خاطر انتشار رمانم. اگر دوست داشتید آن را بخوانید شاید خوشتان آمد!


+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت توسط |

2 آذر ماه 1389

این خبر را دیروز در روزنامه شرق خواندم، چشممان روشن به خصوص اینکه بیژن مرتضوی و معین هم به دنبال او رجعت افتخار آمیزی به آغوش مامم وطن خواهند داشت!

گفته می شود نخستین آهنگ حبیب هم در رابطه با دفاع مقدس است...(بدون شرح!)

هرچند فکر می کنم جذب آدمهایی که مشکل حاد و خاصی ندارند، به مراتب بهتر از دشمن کردن آنهاست. در طول این سی ساله چهره های معروف وغیر معروف زیادی به دلایل مختلف، دفع شدند، برخی ماندند و برخی هم راه شان را کشیده رفتند و باقی قضایا. در حالی که خیلی راحت می شد نه تنها از دفع آنها جلوگیری کرد که چه بسا جذب شان هم کرد. کافی بود کمی از سخت گیری های بی دلیل کاسته شود، در همه ی حوزه ها.

واقعا اگر حبیب یا دیگر چهره های در این ردیف در ایران خودمان بخوانند ، آسمان به زمین نمی آید... در این سال و زمانه که همه چیز به سرعت و راحتی از آن سوی کره زمین به این سو می آید، حسن کار کردن ایرانیان در وطن این است که خیال دولت مردان می تواند راحت باشد که حتی بدون نظارت بر کار آنها نیز خودشان سعی می کنند برخی هنجارها را رعایت کنند...

+ نوشته شده در دوشنبه 1 آذر1389ساعت توسط |

امروز در خبر ها خواندم نصر الله معین یا همان معین خودمان(!) قرار است به ایران باز گردد و این بازگشت هم به دعوت خواننده موسیقی سنتی علیرضا. الف بوده (ظاهرا هیچ کس هم نمی فهمد کدام خواننده است که سنتی می خواند ، اسمش علیرضاست، فامیلش با الف شروع  می شود) اگر هم کسی نفهمید من بیشتر توضیخ می دهم چرا که چندی قبل سر ماجرای خوش و بش و بغل کردن این خواننده سنتی با رییس جمهوری برخی به او کم لطفی کردند و او هم قهر کرد که اگر اینطوری کنید من هم می گذارم می روم فرانسه و خلاصه کل ایران جمع شدند در فرودگاه و مانع از پرواز ایران - فرانسه شدند و به این ترتیب جلوی این ضایعه ی  جبران ناپذیر به پیکر فرهنگ و هنر مملکت گرفته شد...

اما قبل از اینکه به معین بپردازم، خالی از لطف نیست بگویم، دیروز یکی از دوستان را بعد از مدت ها دیدم، گلایه داشت که چرا ساحت وبلاگ مانی را پایین آورده ای و به جای آن مطالب قبلی درباره جمیله می نویسی! به او گفتم ماجرا را زیاد جدی نگیر، مگر جمیله چه ایرادی دارد، تازه این روزها در حال و هوایی هستم که هیچ بعید نیست از این پس ادبیات و سینما را ببوسم و بگذارم کنار و فقط در باره اندی و هومن و کامران ، آرش و ... بنویسم و اگر خیلی هم کلاس گذاشتم و گریزی به قدیم زدم درباره سلی و نلی و رامش کاغذ سیاه کنم... این نوید را به دوست داران موسیقی لس آنجلسی می دهم که هیچ بعید نیست ساحت وبلاگم را تا جاهای بدتری هم پایین بیاورم...!

و اما شرح ماجرای بازگشت افتخاری معین، نکات جالبش را تیره کردم که خوب توجه کنید:

هرچند چندی پیش خبری مبنی بر دعوت از نصرالله معین در سایت‌ها منتشر شد، اما این بار یکی از اقوام نزدیک این خواننده لس آنجلسی خبر از دعوت دوباره از معین برای بازگشت به ایران خبر داده است.

به گزارش خبرنگار پایگبه گفته او با توجه به شرایط پیش آمده به احتمال زیاد معین به زودی به ایران سفر خواهد کرد.

این فرد سپس در اظهاراتی به تطهیر معین پرداخته و او را فردی بسیار مذهبی، معتقد به نظام جمهوری اسلامی ایران و مخالف دول غربی معرفی کرده است.

بر اساس اظهارات این فرد،  معین خمس و زکات خود را هر ساله پرداخت می‌کند، در ماه‌ها حرام و روزهای وفات کنسرت برگزار نمی‌کند و عواید برخی از کنسرت‌هایش را به یکی از موسسات خیریه معروف تهران اهدا می‌کند.

این فرد خبر داده که این خواننده لس آنجلسی از انتشار خبری مبنی بر کنسرت او در رژیم صهیونیستی بسیار ناراحت شده و تاکید کرده که برای ایرانیان کلیمی در نیویورک برنامه اجرا کرده و به سرزمین‌های اشغالی سفر نکرده است.

وی در توضیح علت خروج معین از ایران در اوایل دهه شصت گفت که این خواننده جهت مداوای چشمش از ایران خارج شده و قصد دیگری نداشته است.

به گفته او معین به علیرضا.الف از خوانندگان مطرح سنتی ایرانی علاقه وافر دارد و می‌خواهد با بازگشت به ایران بر روی جوانان با استعداد کار کند

وی خاطر نشان کرده است که او برای دیدن خانواده‌اش در ایران لحظه‌شماری می‌کند و با توجه به اینکه  وی فعالیتی علیه نظام نداشته و با توجه به دعوت‌های صورت گرفته هیچ مشکلی برای ورود به ایران ندارد و به احتمال زیاد در آینده نزدیک این خواننده به ایران سفر خواهد کرد.

منبعش هم پایگاه تحلیلی خبری سفیر است.

چشممان روشن که بعد از حبیب ، معین هم آمد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان1389ساعت توسط |

17 آبان 1389

دیروز صبحبا دیدن یادداشتی کوتاه درباره عزت الله انتظامی در روزنامه شرق، یاد سه چهار سال پیش افتادم که با او رفتیم به لاله زار قدیم، یک بعد از ظهر زمستانی بود، من که حسابی کیف کردم او هم احتمالا چنین احساسی داشت، این را به خاطر اشک هایی که در چشمانش جمع شده بود، می گویم.

آن روزها مسئولیت صفحه پنجم روزنامه بانی فیلم با من بود، صفحه ای که به نقد گزارش و البته گفتگو اختصاص داشت. برایشماره ویژه جشنواره فجر قرار شد گفتگویی طولانی داشته باشیم با عزت الله انتظامی که بر عهده من افتاد و به دلیل علاقه و احترامی که برای این بازیگر بزرگ و تکرار نشدنی سینمای ایران قائل بودم با اشتیاق پذیرفتم. 

قرارمان باغ فردوس بود، محل موزه سینما که انتظامی آن روزها ارتباط نزدیکی با آنجا داشت. ظاهرا گفتگو باید در مورد سینما می بود، اما حیفم آمد حالا که آدمی مثل انتظامی گیرم آمدهکه می خواهد برایم حرف بزند، موضوع را ببرم سمت سینما! ترجیحمی دادم با آدمی که یکی از طلاییترین دوران حیات لاله زار را دیده و خودش نیز در آنجا حضور داشته،درباره لاله زار حرف بزنیم، لاله زار قدیم، آنجا که نسل ما دوران شکوهش را ندیده، اما لااقل با صدای گوش نواز انتظامی (لهجه تهرانی اصیل و منحصر به فردش که گاه کلمات را جویده جویده ادامی کرد) و روایت زنده و شیرینش، می شد به آن روزهای رنگین سفر کرد... و حظش را برد.

قرار شد با او در ست از اول خیابان لاله زار شروع کنیم و بیاییم بالا به سمت لاله زار نو و او درباره سینما ها ، تئاتر ها و... بگوید و گفت... از نوشین گرفته تا ساعدی، از پیش پرده خوانی گرفته تا تئاتر و سینما و حیات حاکم در آن زمان را برایم مجسم کرد. بارها اشک در چشمانش حلقه زد، عجیب حسی داشت برای یک لحظه به خود آمد، باورش نمی شد، در باغ فردوس، زیر درختی پشت یک میز روبروی هم نشسته باشیم، گویی او نیز چون من خود را در لاله زار قدیم احساس می کرد.

بخش هایی از این گفتگو در روزنامه بانی فیلم منتشر شد، البته پس از رویت انتظامی و مطالعه خط خط آن  عجیب وسواس داشت، تا به حال هیچ کس را این طور ندیده بود. مدام می گفت نکند چیزی گفته باشم که آبرویم بریزد! خیالش را راحت می کردم و البته به او حق می دادم.

در طول سالهایی که در نشریات سینمایی و فضای سینما رفت و آمد داشتم، هیچ کس را سالم تر، شریف تر و مردمی تر از او ندیدم! مردی بود به غایت نازنین، مهربان، دوست داشتنی، محترم با صدایی که وصفش را گفتم! اعتبار و محبوبیتی داشته که سالهاست همچنان در اوج، متداوم بوده، به رای و عقیده مردم بسیار اهمیت می دهد، در هشتاد و چند سالگی وسواس عجیبی دارد، نکند چیزی در این گفتگو باشد که تصویر او را نزد مردم مخدوش کند، حتی ایرادهایی از متن پیاده شده من گرفت که حق را به او دادم و مطابق میلش اصلاح کردم. مگر چند بار در زندگی آدم فرصت پیش می آید که بنشیند پای نقل انتظامی و برود به لاله زار قدیم و در خاطراتش سهیم شود...

در آن یادداشت روزنامه شرق که توسط سازنده مستندی درباره زندگی انتظامی نوشته شده، برخوردم به این عبارت آشنا که آن زمان بارها از زبان انتظامی شنیده بودم: نکنه آبروم بریزه؟!

این شد که این مختصر را نوشتم به امید اینکه گفتگوی انتظامی را پیدا کنم و برای انتشار به «مد و مه» بسپارم که گفتگویی ست بسیار خواندنی و نوستالژیک درباره انتظامی و البته دوران طلایی لاله زار، و در واقع سفری ست با ماشین زمان به دهه سی لاله زار و هرکس گذشته باز باشد (چون حقیر) بسیار از این سفر کیف می کند...

+ نوشته شده در دوشنبه 17 آبان1389ساعت توسط |

16 آبان 1389

دیروز یادداشتی داشتم به مناسبت شنیدن خبر در گذشت جمیله رقصنده ایرانی، نکته جالب برای من این بود که با وجود اینکه او سالها بود از ایران رفته و سالها بود که دیگر فعالیتی نداشت، اما هنوز در یاد و خاطر بسیاری مانده بود. این را به دلی تعداد بازدید هایی که از «مانی» صورت گرفته می گویم.

به هرحال برخی ازدوستان پیام دادند که این خبر تایید نشده است، چه بهتر! ما که راضی به مرگ هیچ بنی بشری نیستیم، انشاءالله که این طور باشد، اما آن یادداشت من هنوز به قوت خود باقی ست چرا که یادآوری خاطرات یک دوره در گذشته بود به بهانه شنیدن این خبر.

+ نوشته شده در یکشنبه 16 آبان1389ساعت توسط |

شنبه 15 آبان-1389

امروز صبح خبر درگذشت جمیله (فاطمه صادقی) منتشر شد، رقصنده و بازیگر معروف سینمای پیش از انقلاب. بگذریم از این سوال که آیا رقص ایرانی آن هم از نوع آبگوشتی اش را می توان هنر فرض کرد یانه؟! و با توجه به اینکه نگارنده حتی در روزگار نوجوانی هم هرگاه به ضرورتی به تماشای فیلمفارسی می نشستم، صحنه های رقصش را دور تند روی تصویر رد می کردم، چرا که عنصری زائد و تحمیلی می دانستم که سازندگان فیلم  برای جذب مخاطب عام (البته از نوع عوامش)در لابلای آن چپانده بودند...اما به هر حال این خبر مرا برد به سالهای میانی دهه شصت که انبوهی از فیلم های فارسی را تما شا کردم.

روزگاری که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 15 آبان1389ساعت توسط |

11 آبان 1389

به یاد دارم که احمد شاملو در یکی از گفتگو های خود گفته بود که عادت دارد چند کتاب را باهم بخواند، دوستی دارم که هر وقت این صحبت به میان می آمد خیلی تعجب می کرد. و هر بار هم من می گفتم خیلی هم عجیب نیست، من هم چنین عادتی دارم.

نمی دانم خواندن چند کتاب به طور توامان کار درستی هست یا نه، اما برای من عادتی دیرینه محسوب می شود، آن هم به یک دلیل ساده: تعدد کتابهای خوانده نشده و ولع خواندن آنها، یعنی آنقدر عجله دارم که نمی توانم صبر کنم یک کتاب را تمام کنم و بروم سراغ کتاب دیگر، اما این عادت گاهی اوقات یک مشکل را نیز برایم به همراه می آورد و آن اینکه پیش می آید مثل آدمی که در یک رستوران، همه غذا ها را باهم سفارش می دهد و از هرکدام مقداری می چشد و اما در نهایت هیچ کدام را هم کامل نمی خورد!

+ نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت توسط |

یکشنبه 9 آبان 1389

نقد دوست عزیزمان فریدون حیدری ملک میان بر کتاب «کافکا در کرانه» اثر هاروکی موراکامی که در «مد و مه» منتشر شده، تعجب خیلی ها را برانگیخت، و من را هم تحریک کرد، خیل کتابهای در نوبت خواندن را کنار بزنم و این کتاب را بدست بگیرم.

وسوسه شده ام چیزی درباره اش بنویسم!

همین امشب که که به خانه برسم شروع به خواندن آن خواهم کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه 9 آبان1389ساعت توسط |

3آبان 1389

یادم هست آن روزهای اولی که همکاری خود را با «مد و مه»شروع کردم یکی از خوانندگان همیشگی «مانی» گفت حیف شد، وبلاگ خوبی داشتی، -جمله اش خیلی اغراق آمیز بود که من به این شکل در آوردمش!-به هر حال درست است که می توانستم به روال گذشته در وبلاگ خودم بگذارم، اما من در این زمینه ها کار گروهی را بیشتر می پسندم. به نظرم اگر سایت خوب و استخوان داری باشد که ده پانزده نفر با آن همکاری مداوم داشته باشند، خیلی بهتر است تا اینکه هر کدام از اینها مطالبشان را در یک وبلاگ بگذارند و حاصل هم پراکنده شده و زیاد به چشم نیاید. شاید اشتباه می کنم، نظر شما چیست؟ یعنی هنوز کسی مانده که به اینجا سر بزند که من انتظار جواب هم دارم!

+ نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت توسط |

دوشنبه 26 مهر 1389

در قدیم الیام می گفتند اگر قلم را  از دست نویسنده بگیری، زندگی اش مختل می شود، مثلا اگر طرف را در جایی گرفتار کرده و قلم و کاغذ در اختیارش قرار نمی دادند، و یا کتاب برای خواندن، حسابی کلکش کنده بود. حالا من هم احساس چنین آدمی را دارم!

لبتابم دچار مشکل شده و این ویندوز لعنتی هم بالا نمی آید، انگار که کل کارو بارم را مختل شده، نمی توانم بنویسم، ارتباطم نیز با کل دنیا مختل شده!

فعلا باید منتظر بود و دید که کی این لبتاب که در یک سال و نیم اخیر همیشه همراه من بوده، از خانه گرفته  تا خیابان پارک، مسافرت و پیک نیک در دست من چرخیده، همینطور روشن در کوه و دشت و جنگل دنبال خودم کشیده ام... تمام نوشته هایم نیز در آن است و برخی بدون  بکاپ که اگر هاردش به مشکل بخورد، فاتحه! کلی مطلب و تحقیق و البته 60 صفحه از رمان دومی که مشغول نوشتن آن هستم ...همه و همه در آن مدفون خواهند شد.

تا من باشم که زیاد به سگ جانی این وسایل الکترونیکی زبان نفهم اعتبار نکنم!

فعلا که منتظرم تا چه پیش آید. این رمان دوم هم ماجرایش جالب است، البته نه ماجرای خودش، ماجرای برون متنی اش.

آنقدر پروسه جواب دادن ارشاد به رمان اول طولانی شده که فکر می کنم اصلا آن را یادشان رفته و قرار نیست جوابی کف دست ما بگذارند. تصمیم گرفته ام از میدان به در نشوم. یکی دیگر می نویسم و اگر نشد شاید باز هم یکی دیگر ... و دست آخر همه را هم می گذارم لب کوزه!

+ نوشته شده در دوشنبه 26 مهر1389ساعت توسط |

هنوز يك روز بيشتر از ميهماني بچه هاي «مد و مه» در آدم و هوا نگذشته، هنوز شايد بسياري از دوستان اهل گشت و گذار در فضاي مجازي و علاقمند به ادبيات داستاني اين مطلب را نخواندهاند كه با اتفاق ناراحت كننده‎اي روبرو شديم، تا در فضاي مجازي كار سايت نكرده باشي نمي‎داني حك شدن يعني چه؟ هيچ اتفاقي بد تر از اين نميتواند زحمات گرداننده سايت را به هدر دهد. اما متاسفانه سايت «آدم و حوا» حك شد. نمي‎دانم اين را بايد به حساب بد شانسي حسن محمودي بگذاريم يا چشم خوردن سايتي كه داشت كارش را خوب انجام ميداد، يا نحسي قلم بچه‎هايي كه مي خواستند تقديري از كار محمودي كرده باشند. به آدرس «آدم و حوا» كه مي‎رويم با اعلان حك سايت روبرو مي‎شويم با پرچم تركيه و شمايل آتاترك كه خيلي با اقتدار به اهتزاز درآمده! ظاهرا حكرها ترك هستند و البته اين سايت را هم اشتباه گرفته باشند، چون واقعا دليل ديگري براي اين كار نمي‎توان پيدا كرد، سايتي كه نه سياسي‎ست و نه مشكلي با ترك جماعت دارد! به هر حال اميد واريم كه هرچه زودتر محمودي مشكل را حل كرده و دوباره شاهد حضور موفق «آدم و حوا» در فضاي مجازي باشيم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر1389ساعت توسط |

چهار شنبه 21 مهر ماه 1389

وقتي به «ماني» سر مي زنم دلم مي گيرد. اما نه وقت دارم و نه مهمتر از آن حوصله...فكر مي كنم تا جواب كتابم از ارشاد نيايد، همين وضع و حال ادامه پيدا مي كند و دست و دلم به كار نمي رود. اي كاش آنها كه سرنوشت كتاب هاي ما را دست دارند، مي توانستند اين احساس مرا بسيار همچون مرا درك كنند...

اما چاره چيست، بايد صبر كرد، بايد صبر ايوب داشت!

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر1389ساعت توسط |

جمعه 16 مهر 89

امروز در كتابي كه مي خواندم با جمله ي جالب توجهي روبرو شدم از دكتروف كه با كتاب «بيلي بتگيت» بسيار خاطره دارم و از خواندن آن لذت بردم. از آن كتابهايي كه بسيار خوشخوان و روان هستند، ماجراي گنگستريسم در دوره قاچاق مشروبت الكلي امريكا كه از زاويه ديد پسر نوجواني روايت مي شود. اگر نخوانده ايد حتما بخوانيد، از آن كتابهاي خوبي ست كه در عين حال خواندنش لذت بخش و بسيار سرگرم كننده نيز هست، مثل ناتوردشت سالينجر. البته اگر خواستيد بخوانيد ترجمه ي نجف دريابندري را كه طرح نو چاپ كرده انتخاب كنيد.

و اما آن جمله: در قرن هولناكي كه زندگي مي كنيم، نياز به شهود داريم، هر نويسنده يك شاهد است!

+ نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت توسط |

14 مهر 1389

روزهاي گند، مزخرفي را با بي حوصلگي سپري مي كنم. خب مگر كار ديگري هم مي شود كرد؟ شما اگر جاي من بوديد چه كار مي كرديد؟

بعد از سالها خواندن رمانهاي داخلي و خارجي و در يك كلام زندگي كردن در هواي ادبيات، دستي بر قلم بردم، بي ادعاي اينكه شاهكاري خلق كرده باشم، سعي كردم داستاني را به شكلي كه جذابيت داشته باشد براي مخاطب روايت كنم، رماني كه بيشتر نشان دهنده ي حال و روز برخي از بچه هاي هم دوره ي ما بود و البته مبتني بر غريزه، يعني اين كه بيشتر متكي بودم بر غريزه ي نوشتن تا تمركز جدي و كار كردن روي فرم و زبان و... هر چند كه تا همين الان هم در ترديدم كه آيا كار درستي بود يانه... هرچه بود تمام شده. الان چند ماهي ست كه اين رمان در ارشاد خاك مي خورد، رمان هايي كه ناشر همزمان با رمان من به ارشاد داده بود جواب گرفته اند اما من همچنان بي جواب منتظرم خب ظاهرا هيچ كاري نمي شود كرد، اگر ده سال هم طول بكشد فقط مي توانيم منتظر بمانيم، كه مانده ايم! بدي آن اين است كه تا تكليف اين روشن نشود نمي توانم بروم سراغ كار ديگري كه همه چيزش آماده است و حتي بيست سي صفحه اول آن را هم نوشته ام.

نسخه جلد شده ي رمان را گفتم ناشر با پيك برايم فرستاد تا اصلاحات نهايي را انجام بدهم، تا وقتي مجوز آمد وقت را تلف ندهيم و اين كار هم انجام شده باشد! اما يك ماهي ست كه اين نسخه را توي كيفم اين طرف و ان طرف مي برم، اما هنوز دل و دماغ ندارم كه لاي آن را باز كنم.

فكر مي كنم ارشاد با نويسنده ي كتاب اولي، بايد برخورد حساب شده تري داشته باشد، لااقل جواب كارش را مشمول زمان طولاني نكند و قدري هم از حساسيت هايش كم كند، چون احتمال دارد، با به  نتيجه نرسيدن اين كار طرف ديگر هيچگاه چيزي ننويسد و ترجيح بدهد قصه هايش را در ذهن خود مدفون كند...


+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مهر1389ساعت توسط |

15 مهر 1389

دوستي برايم نوشته كه وقتي وبلاگ ماني را كه روزي آنقدر فعال بود، اين طور سوت و كور ميبينم، دلم مي گيرد.

من خودم هم امروز كه به ماني سر زدم بدلم گرفت، تعداد بازديكنندهها كه روز به روز بالا مي رفت، حالا با ريزش اساسي روبرو شده. اما اين طور نمي ماند. فكري به حالش خواهم كرد... اما فعلا دلم گرفته...علتش بماند براي وقتي كه حوصله ي نوشتن داشتم!

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مهر1389ساعت توسط |

شنبه 10 مهر 88

حكايت وبلاگ «ماني» بعد از راه افتادن «مد و مه» و درگير شدن من با آنجا كه همه ي مطلبهايم را مي بلعد، حكايت  به قربانگاه فرستان وبلگي بود كه تعلق خاطر بسياري به آن دارم. تصميم همندارم، اينجا را بكنم جايي كه يك پاراگراف از مطلبهاي منتشر شده در «مد و مه» را بگذارد و به آنجا لينك بدهد. ماني داشت راه مي افتاد و روزبه روز هم بر تعداد بازديدكنندگانش افزوده مي شد كه اين ماجرا پيش آمد.

اما با اين حال قصد ندارم بگذارم اينجا به متروكهاي بدل شود كه هر از چندي به خاطر مطلبهاي قديمي گذر كسي به اينجا بيفتد.

ميخواهم از اين پس، خيلي ساده، وب نوشتهايي كوتاه و بدون عكس را در اين جا بگذارم، جايي كه بازتاب دهنده ي دلتنگي ها و علايقي باشد كه ميتوان آنها را با ديگران در ميان گذاشت. تا چه پيش آيد...

عنوانش را هم به ياد ترانه ي زيباي داريوش، مي گذارم دنياي اين روزاي من!

حقيقت اينكه داريوش هيچگاه خواننده مورد علاقه ي من نبوده، هرچند كه فكر مي كنم اگر از ميان ترانه هايي كه خوانده گلچين كني، حداقل بيست تا آهنگ خيلي تاپ درجه يك دستت را مي گيرد كه البته عمده آنها بر مي گردد به سالهاي قبل از انقلاب.

حقيقت آنجا كه داريوش شروع مي كند به حرف زدن، مخصوصا در كنسرتهايش، حالم بدجوري گرفته ميشود. تازه حالا بهتر شده، دهه شصت و هفتاد كه فاجعه بود.شايد بگوييد خواننده كه سخنران نيست، كاملا درست است،من هم همين را ميگويم، فكر مي كنم بعضي ها فقط بخوانند بهتر است....  البته همين كه اين خواننده اغلب  آهنگ ها سرسنگين و غير مبتذل خوانده خودش غنيمت است.

نمي دانم شايد مشكل اينجاست كه من هميشه، به طور ناخود آگاه خواننده ها را با فرهاد مقايسه مي كنم، و خب چنين قياسي به نفع هيچ خوانندهاي لااقل در جغرافياي زباني و فرهنگي ما نيست.

 

+ نوشته شده در شنبه 10 مهر1389ساعت توسط |

رئاليسم و اجتماعي گري با نگاهي زنانه!

حميد رضا اميدي سرور

سالها پیش  فروغ فرخ‎زاد دریک گفتگوی رادیویی با ایرج گرگین، وقتی با این پرسش روبرو شد که : یکی از خصوصیات شعر شما زنانه بودنش است‎. نظر شما چیه؟

در جواب گفت:

اگر شعر من همانطور که شما گفتید ، یک مقدار حالت زنانه دارد، خوب این خیلی طبیعی است که به علت زن بودنم است . من خوشبختانه یک زنم . اما اگر پای سنجش ارزش های هنری پیش بیاید فکر می کنم دیگر جنسیت نمی‎تواند مطرح باشد…» این مقدمه را آوردم که بگویم بارزترین صفت آثار نوبخت همین زنانگی‎ست که در نگاه او دیده می‎شود. شاید بگویند...

ادامه‎ي مطلب...


+ نوشته شده در سه شنبه 6 مهر1389ساعت توسط |

عشق و جنايت!

حميد رضا اميدي سرور

«امشب اشکی می‌ریزد» از معروف‎ترین رمان‌های عامه‌پسند دهه‎ی‎پایانی حکومت پهلوی بود، رمانی که این بخت را پيدا كرد که عمری طولانی‎تر از عمر متعارف رمانهای عامه‎پسند هم ردیف خود داشته باشد. به این ترتیب که در سال‎های پس از انقلاب نیز خوانندگان بسیار داشت و تا یک دهه پیش از این نیز نسخه‎های چاپ غیر مجاز آن که به صورت افست چاپ شده بودند، در بازار فراوان یافت می‎شد. و هنوز هم البته از اندک مخاطبانی برخوردار است و لااقل نامش در خاطر بسیاری باقی مانده است...

ادامه‎ي مطلب...

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مهر1389ساعت توسط |

 اداي دين به ادبيات امريكا

حميد رضا اميدي سرور
 مصطفي عزيزي، ناشر: افق، چاپ اول: 1389، شمارگان: 2200 نسخه، 116 صفحه، 2500 تومان
درباره نويسنده: متولد 1341 در اراك، سال 1365 سردبير و نويسنده برنامه‎هاي علمي و آموزشي راديو ايران بود، در 1369 به صدا و سيما رفت و مدير واحد انيميشن كامپيوتري شد و مديريت گروه مهندسي نرم افزار تلويزيون را به عهده گرفت. در همين زمان وارد كار توليد تلويزيوني شد و تهيه و توليد برنامه‎ها و سريالهاي بسياري را در كارنامه خود ثيت كرد كه برخي در زمان خود از پرمخاطب ترين برنامه‎ها يا سريالها بوده‎اند. او همچنين چهار سال مدير آسيفاي ايرانبود. حرفه اصلي او تهيه كنندگي تلوزيوني‎ست و من ريموند كارور هستم اولين اثر او در حوزه ادبيات داستاني‎ست.
 درباره كتاب...

ادامهي مطلب...

برچسبها: ادبيات امريكا, ادبيات معاصر ايران, ارنست همينگوي, ريموتد كارور, مصطفي عزيزي, نشر افق, نفد داستان
+ نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت توسط |

هنوز اميدي هست...

حميد رضا اميدي سرور

مصطفی مستور از آنهاست که به ندرت تن به مصاحبه می‎دهد، دور ازتهران خلوتی برای خودش دارد و به سختی  مجال ورود به دیگران  می‎دهد. امکان این گفتگو هم به سادگی برای ما فراهم نشد، اما مهم آن بودکه سرانجام مستور پاسخ مثبت داد و  شد مفصل ترین گفتگوی او. از زندگی و دغدغه‎هایش گفت،. حرفهایی که در دیگر گفتگوهایش کمتر به آن پرداخته. و بدون شک علاقمندان مستور پاسخ بسیاری از پرسش‎هایشان را در این گفتگوی خواندنی خواهند یافت.

ادامه‎ي گفتگو...

برچسبها: , , , ,

ادبيات معاصر ايران, روي ماه خدا را ببوس, مجله كيان, مسطفي مستور, گفتگو با مستور

+ نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت توسط |